یادداشت خیلی خواندنیای بود؛ بهخصوص برای من که یکی از اصلیترین دغدغههای روزنامهنگارانهام، همین انتخاب بین بیطرفی لیبرالمآبانه و طرفداری چپگرایانه است - هرچند همواره تمایلم به اولی بوده.
مثالهای عینی و تازهای که در آن آورده شده بود، موضوع را هم جذابتر کرد و هم روشنتر.
اشاره خیلی خوبی شد به تاثیر سانسور در شکلگیری و - بعدتر - توجیهشدن روزنامهنگاری حمایتگر. اما به نظرم تاثیر روزنامهنگاری حمایتگر بر تقویت فضای سانسور و توجیهکردن آن نزد شهروندان، ناگفته ماند.
نظر من این است که آلودهشدن روزنامهنگاران به حمایت از جریانها و چهرههای سیاسی (و نه لزوماً ایدهها و نظریات سیاسی) از قدر و اعتبار آنان در چشم شهروندان کم میکند؛ کسانی که ظاهراً قرار است روزنامهنگاران اساساً برای آنها و در راستای منافعشان کار کنند.
آنوقت است که نهادها و چهرههای متولی سانسور میتوانند با این بهانه که «این روزنامهنگار در پی منافع شخصی و حزبی خود بوده و نه منافع مردم»، سانسورشان را تثبیت و حتا تقویت کنند.
حدس میزنم روزنامهنگاری حمایتگر عمدتاً در غیاب نهادهای مدنی و قانونی و سیاسی کارآمد که وظیفه نظارت و ایدهپردازی و انتقاد و افشاگری علیه فساد سیاسی و اقتصادی را به عهده دارند، پا میگیرد و توجیه میشود.
میل دارم از آقای رمضانپور بپرسم آیا این حدس درستی است؟ اگر اینطور است، پس یعنی اگر جامعهای از نظر سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آنقدر توسعهیافته باشد که آن نهادها را به شکلی کارآمد و نه پوشالی داشته باشد (جامعهای که شاید هنوز صرفاً در ذهن ما وجود داشته باشد)، دیگر روزنامهنگاری حمایتگر در آن موضوعیتی ندارد؟