2008 نوامبر 21
نام کاربری: کلمه عبور:
روز "افرا" گذشت
27/01/2008 13:09:01
بالاخره توانستم نمایش افرا را ببینم. اولین نکته ای که جذبم کرد، " ساده بودن " این نمایش بود. افرا، در عین ساده بودن، حرف های جالبی برای گفتن داشت. حین نمایش، کاملا حس می کردم، افرا، جامعه ی اطراف خودم را نشان می دهد؛ خواسته یا نا خواسته، آگاه یا نا آگاه وارد جریانی می شویم که شاید منجر به فاجعه ای شود اما در آخر می گوییم، " دست ما نبود. " . افرا ( مژده شمسایی )، قربانی ( گرچه، بهرام بیضایی، معتقد است تمام اهالی محل، قربانی هستند. ) جریانی شد که استارتش را " غرور " خانم شازده ( مرضیه برومند ) زد و بعد اهالی محل و حتی شاگردان افرا، آن را به خوبی، ادامه دادند و در نهایت این جریان، باعث شد، افرا تصمیم به خود کشی بگیرد.
شیوه ی اجرای این نمایش هم قابل توجه بود. بهرام بیضائی از نوعی مونولوگ که هر یک از شخصیت ها داستانی در گذشته را نقل می کنند، استفاده کرده بود. گرچه در بین نمایش این موضوع را چندان حس نمی کردی.
و اما پایان نمایش؛ نویسنده در انتهای نمایش، خودش وارد بازی شد و آخر داستان را عوض کرد. به این صورت پایانی غم انگیز به پایانی خوش تبدیل شد. نویسنده، با وارد شدن به بازی در نقش پسر عموی افرا ( نامزد افرا ) به رویای این دختر جامعه عمل بخشید. و شاید بتوان گفت که " رویا " افرا به کمکش آمد.
داستان ساده بود اما خب سئوال هایی را در ذهنم به وجود آورد و مهمترینش این است که چرا " نویسنده " پایان افرا را عوض و خوب تمومش کرد؟
روز "افرا" گذشت
27/01/2008 19:08:44

 یکی از اهداف بخش بحث آزاد در این سایت همین بوده است که افراد بتوانند نظرهای خود را با دیگران به اشتراک بگذارند. به نظر من بحث های جانبی از آن نوعی که گیتی مطرح کرده می توانند حتی تکمیل کنندۀ نوشتۀ اصلی باشند (به عنوان مثال یکی از دوستان خواسته بود بیشتر از نظر تماشاگران بعد از دیدن نمایش حرف زده می شد). کاش دیگرانی که نمایش را دیده اند و یا درمورد آثار بیضایی نظری دارند (موافق یا مخالف) به این بحث بپیوندند.  

گیتی پرسشی را در مورد پایان نمایش مطرح کرده است: چرا نویسنده در پایان نمایش مداخله می کند و پایان را تغییر می دهد؟ نظر شما چیست؟

روز «افرا» گذشت
27/01/2008 23:22:37
چرا هپی‌اند؟ چرا نويسنده داستان در انتها وارد می‌شود تا نقش پسرعموی گمشده را بازی کند؟ آيا نويسنده يا خالق داستان خودش نقش ناجی يا سوشيانت يا موعود را بر عهده می‌گيرد؟
دوست داشتم خود بهرام بيضايی به اين سؤال جواب بده.
روز افرا گذشت
01/02/2008 12:11:59

من هم اين هفته موفق شدم افرا را ببينم. نمايشي كه داستان كليشه‌اي دارد اما ريتم و روش اجرا باعث شده جذابيت خودش را حفظ كند. نمايش كند نيست و حركت دارد. كمي كه از نمايش مي‌گذرد به گفتار نقل قولي نمايش (مونولوگ) عادت مي‌كنيم. طراحي صحنه موفق است و بازي‌هاي قوي بازيگران همچون مرضيه برومند و هدايت هاشمي تماشاچيان را به تحسين وامي‌دارد. من شخصاً بازي برومند را تا به حال روي صحنه تئاتر نديده بودم.

در ميان بازي‌ها، هنرنمايي محمدرضا زادسرورِ نوجوان كه نقش برادر كوچك‌تر افرا را بازي مي‌كند نيز بسيار قابل توجه بود. توانايي او و همچنين بازي‌گرفتن عالي كارگردان در اين زمينه را نبايد ناديده گرفت.

اما اينكه نويسنده در پايان وارد داستان مي‌شود به نظرم كل كار را دچار ضعف كرد. همراه يك گروه بيست نفري نمايش را ديدم و اكثر آنها از پايان نمايش راضي نبودند. بيضايي مثل هميشه حرف‌ها، اعتراض‌ها و پيام‌هاي بسياري را درميان كلمات بازيگران به تماشاچي منتقل مي‌كند. دردهاي آشناي اجتماعي و دلسردي‌ها و اعتراض‌هاي خفه‌شده در گلو. آيا در آخر مي‌خواهد بگويد «پايان شب سيه سپيد است» ؟ آيا تمركز او بر اميد است كه بالاخره سبب برآورده شدن آرزوها و واقعيت پيدا كردن روياها مي‌شود؟

نمي‌توان به نويسنده گفت چه بنويسد و چگونه كارش را تمام كند. مخصوصاً كه او بزرگِ تئاتر ايران باشد اما اگر مقصود برگرداندن اميد بود به زندگي افرا، مي‌توانست ظريفتر اين را به نمايش بياورد. شايد تلخي بيش از حد تماشاچي ايراني امروزي باعث شده بود پايان شاد را نپسندند و شايد سليقۀ روشنفكري بعضي كه عقيده دارند  اگر تلخ تمام مي‌شد واقعي‌تر بود و پايان قوي تري داشت. در عين حال خيال خيلي‌ها را هم آسوده ‌كرد كه همه‌چيز به خوبي و خوشي گذشت و هميشه ايام غم نخواهد ماند.

من هم مثل نيما دلم مي‌خواست خود بيضايي راجع به سرانجام افرا حرف بزند. برداشتي كه من هنگام خروج  از نمايش داشتم اين بود كه او مي‌خواهد همانطور كه نويسنده لازم ديد خود را وارد نمايش كند، تماشاچي نيز فقط نظاره‌گر اتفاقات نباشد. اين روحيۀ نظاره‌گر بودن و از دور تحليل كردن و نظردادن را زير سوال مي‌برد و شايد دعوت مي‌كرد كه داخل گود بياييد. اين نمايش صرفاً به روي صحنه محدود نمي‌شد و تماشاچي را فرامي‌خواند. شايد اگر جرئت ورود به نمايش را پيدا كنيم، هركدام برآورده كنندۀ اميدي دور از ذهن باشيم.