من هم اين هفته موفق شدم افرا را ببينم. نمايشي كه داستان كليشهاي دارد اما ريتم و روش اجرا باعث شده جذابيت خودش را حفظ كند. نمايش كند نيست و حركت دارد. كمي كه از نمايش ميگذرد به گفتار نقل قولي نمايش (مونولوگ) عادت ميكنيم. طراحي صحنه موفق است و بازيهاي قوي بازيگران همچون مرضيه برومند و هدايت هاشمي تماشاچيان را به تحسين واميدارد. من شخصاً بازي برومند را تا به حال روي صحنه تئاتر نديده بودم.
در ميان بازيها، هنرنمايي محمدرضا زادسرورِ نوجوان كه نقش برادر كوچكتر افرا را بازي ميكند نيز بسيار قابل توجه بود. توانايي او و همچنين بازيگرفتن عالي كارگردان در اين زمينه را نبايد ناديده گرفت.
اما اينكه نويسنده در پايان وارد داستان ميشود به نظرم كل كار را دچار ضعف كرد. همراه يك گروه بيست نفري نمايش را ديدم و اكثر آنها از پايان نمايش راضي نبودند. بيضايي مثل هميشه حرفها، اعتراضها و پيامهاي بسياري را درميان كلمات بازيگران به تماشاچي منتقل ميكند. دردهاي آشناي اجتماعي و دلسرديها و اعتراضهاي خفهشده در گلو. آيا در آخر ميخواهد بگويد «پايان شب سيه سپيد است» ؟ آيا تمركز او بر اميد است كه بالاخره سبب برآورده شدن آرزوها و واقعيت پيدا كردن روياها ميشود؟
نميتوان به نويسنده گفت چه بنويسد و چگونه كارش را تمام كند. مخصوصاً كه او بزرگِ تئاتر ايران باشد اما اگر مقصود برگرداندن اميد بود به زندگي افرا، ميتوانست ظريفتر اين را به نمايش بياورد. شايد تلخي بيش از حد تماشاچي ايراني امروزي باعث شده بود پايان شاد را نپسندند و شايد سليقۀ روشنفكري بعضي كه عقيده دارند اگر تلخ تمام ميشد واقعيتر بود و پايان قوي تري داشت. در عين حال خيال خيليها را هم آسوده كرد كه همهچيز به خوبي و خوشي گذشت و هميشه ايام غم نخواهد ماند.
من هم مثل نيما دلم ميخواست خود بيضايي راجع به سرانجام افرا حرف بزند. برداشتي كه من هنگام خروج از نمايش داشتم اين بود كه او ميخواهد همانطور كه نويسنده لازم ديد خود را وارد نمايش كند، تماشاچي نيز فقط نظارهگر اتفاقات نباشد. اين روحيۀ نظارهگر بودن و از دور تحليل كردن و نظردادن را زير سوال ميبرد و شايد دعوت ميكرد كه داخل گود بياييد. اين نمايش صرفاً به روي صحنه محدود نميشد و تماشاچي را فراميخواند. شايد اگر جرئت ورود به نمايش را پيدا كنيم، هركدام برآورده كنندۀ اميدي دور از ذهن باشيم.