
شیرین عبادی؛ متولد هفت صبح ۳۱ خرداد ۱۳۲۶. اولین زنی که در تاریخ ایران به ریاست دادگاه رسید. وکیلی که سال ها می شود که نامش با پرونده های جنجالی حقوق بشری گره خورده است. برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳. و در نمای نزدیک، کسی که در دفترش را باز می کند و ضمن مشایعت میهمان قبلی، به تو که در راهرو نشسته ای، می گوید:«بفرمایید داخل.»
صدای گفتگوی «مریم میرزا» با «شیرین عبادی» را بشنوید. در داخل دفتر او می توانی باز هم از این که او چه کسی است، سراغ بگیری، در کتابخانه اش و لوح های افتخار مختلف و تابلوهای عکسش، در میز وکالت، و تلفنی که مدام زنگ می زند.
خانم عبادی اگر خودتان بخواهید خودتان را معرفی کنید، چه می گویید؟
می گویم من یک مادر، یک مدافع حقوق بشر، یک وکیل دادگستری و یک نویسنده هستم.
شما متولد شهر همدان هستید، چه زمانی به تهران آمدید؟
تقریبا شش ماهه بودم که پدرم با سمت رئیس «اداره ثبت شرکت ها» به تهران منتقل شدند و ما به تهران آمدیم، از آن موقع من در تهران بزرگ شدم. یعنی در این شهر تحصیلاتم را تمام کردم و بعد هم در تهران شاغل شدم.
تا چه سطحی تحصیلاتتان را ادامه دادید؟
ابتدا از دانشگاه تهران لیسانس حقوق قضایی گرفتم و سپس از همین دانشگاه فوق لیسانس حقوق خصوصی گرفتم. اما تا به حال حدود ۲۳ دکترای افتخاری از دانشگاه های مختلف آمریکا، کانادا، استرالیا، اروپا و ترکیه گرفته ام.
چه خاطره شفافی از دوران کودکی تان دارید که فکر می کنید شاید در زندگی کنونی تان نقش داشته است؟
مهم ترین چیزی که از کودکی به یاد دارم این است که والدین من هرگز بین من و برادرم اختلافی قائل نبودند. ما سه خواهر و یک برادر بودیم. می دانید که پسر در خانواده های ایرانی جایگاه بالایی دارد خصوصاً اگر یگانه پسر باشد، اما درمورد ما به مساوات رفتار می شد و من هرگز تصور نمی کردم که چون دخترم و برادرم یگانه پسر است از ما امتیازش بیشتر است. این بزرگ ترین خاطره ای است که در ذهن من از کودکی باقی مانده و شاید همین خاطره است که بعدها سمت و سوی کار من را مشخص کرد.
در ازدواجتان هم این برابری حفظ شد؟
من در سال ۱۳۵۳ ازدواج کردم و خوشبختانه شوهرم مردی روشنفکر و معتقد به برابری کامل حقوق زن و مرد است، هر چند که هم رشته نیستیم، ایشان مهندس هستند. ولیکن چیزی که برای من همواره ارزش داشته این بوده است که هرگز نخواسته مانع از ترقی من شود.
در مصاحبه تان همیشه از دخترانتان هم سخنی به میان می آید، می خواهم بدانم این که یک بدبینی عرفی وجود دارد که مادران پرکار مادران خوبی نیستند، درباره شما صدق می کند؟
اگر توجه کرده باشید من وقتی که خودم را معرفی کردم، اول گفتم یک مادر، برای این که فکر می کنم مهم ترین مساله مادر بودن است. وقتی که شما بچه ای را به دنیا می آورید وظیفه دارید که تمام امکانات خودتان را برای آسایش و تربیت بهتر بچه ها به کار ببرید. من دو دختر دارم. یکی ۲۷ ساله، که ازدواج کرده و دانشجوی دوره دکترا در «دانشگاه جرجیا تک» آمریکا است. تقریبا از زمانی که از ایران رفت من دیگر پولی برایش نفرستاده ام برای این که بورسیه کامل است و تمام خرجش را دانشگاه می دهد. او در کنکور در ایران رتبه ۲۶ آورده بود و فارغ التحصیل برق دانشگاه شریف بود. دختر کوچک من فارغ التحصیل دانشکده حقوق شهید بهشتی است. در کنکور رتبه ۹۰ آورده بود و بعد از مقطع لیسانس هم به دانشگاه "مک گیل" در مونترال رفت و فوق لیسانس حقوق بشر را از آن جا گرفت. الآن هم در ایران کارآموز وکالت است. بنابراین می بینید که خوشبختانه بچه ها هر دو در تحصیل موفق بوده اند اما این که آیا من مادر خوبی بوده ام یا خیر، از سهم آن ها کسر گذاشته ام یا نه، این سوالی است که آن ها باید جواب بدهند.
یک بار به روزنامه نگاری که روزنامه اش توقیف شده بود، گفته بودید که خودتان سه بار در زندگی تان از صفر شروع کرده اید، موضوع این سه بار چیست؟
نمی خواستم روحیه او را ضعیف کنم که گفتم سه بار از صفر شروع کرده ام، چون در واقع بارها از صفر شروع کرده ام. داستان آن موری که هی از دیوار می رفت بالا و هی می افتاد زمین و دوباره می رفت بالا و دوباره می افتاد و... همواره آویزه گوش من بوده است. انسان اگر قرار باشد که در جاده هموار قدم بزند دیگر هیچ چیزی معنا و مفهوم ندارد. زمانی زندگی مفهوم پیدا می کند و موفقیت لذت بخش است که با چنگ و دندان و با سختی به دست آمده باشد. حالا به یکی از این، از صفر شروع کردن ها اشاره می کنم:
زمانی که دانشکده حقوق را تمام کردم، وارد دادگستری شدم، در امتحانات دادگستری شاگرد اول بودم به همین علت هم در تهران ماندم و خیلی زود مراحل ترقی را طی کردم، علتش هم این بود که من عاشقانه شغل قضاوت را دوست داشتم، و همه برایم آینده خیلی خوبی در شغل قضاوت پیش بینی می کردند. یک روز (بعد از انقلاب) چشم باز کردم و گفتند که از امروز چون زن هستی نمی توانی قاضی باشی، و من را مثل بقیه زن های قاضی تبدیل کردند به کارمند اداری. همان جا با خودم گفتم اگر من را نمی خواهید، عیبی ندارد؛ اما روزی پشیمان می شوید از این که چرا من را در دادگستری نگه نداشتید. روزی که داشتم جایزه نوبل را می گرفتم، توی دلم گفتم اگر من قاضی بودم رئیس قوه قضاییه وقت حتماً افتخار می کرد به این که یکی از قضاتش این جایزه را گرفته است و آن جا بود که فکر کردم خشم هم می تواند سازنده باشد.
به جایزه نوبل اشاره کردید، مایلم بدانم کلاً چند جایزه تا به حال برنده شده اید؟
خوشبختانه من جوایز متعددی خارج از ایران و یک جایزه هم داخل ایران گرفته ام. اجازه بدهید اول از ایران شروع کنم، کتاب «حقوق کودک» من، از طرف «دانشگاه الزهرا» در گزینشی که مربوط به پانزده سال تحقیقات زنان بود، در زمانی که دور اول وزارت آقای «معین» در وزارت علوم بود، برنده جایزه شد. به من یک لوح افنخار دادند و به خاطرم می آید علاوه بر لوح افتخار یک سکه هم جایزه گرفتم. جوایز بین المللی متعددی گرفته ام، از جمله از سوی «موسسه دیده بان حقوق بشر» من دو بار مورد تقدیر قرار گرفتم. از سوی موسسه «رفتو» که یک موسسه حقوق بشری در نروژ است، نیز از من تقدیر شده است. از سوی دولت آلمان برنده جایزه «زن شجاع» شده ام. در دوم اکتبر امسال هم مجددا به آلمان می روم (می خندد) برای این که جایزه «تلورانس» را از «موسسه پژوهشی مذهب پروتستان» بگیرم. در ایتالیا هم چندین بار برنده جایزه شده ام. کشورهای مختلفی در کل من را مورد لطف خود قرار داده اند که یکی از آن ها هم جایزه نوبل صلح است.
تاثیر جایزه نوبل در زندگی شخصی تان چه بود؟ تاثیر آن را در زندگی زنان ایران چه می دانید؟
جایزه نوبل بلندگوهای بیشتری را در اختیار من قرار داد و باعث شد که من صدای خودم را که در حقیقت فریاد زنان ایرانی است رساتر به گوش مردم جهان برسانم. من از این امکان استفاده کردم و با سایر زنان برنده جایزه صلح نوبل تماس گرفتم و گفتم که ببینید هر کدام از ما یک تخصصی داریم، مثلا خانم برنده جایزه از آمریکا به خاطر مبارزه با مین های زمینی برنده این جایزه شده، یا خانم برنده از گوآتمالا، به خاطر مبارزه با جنگ های داخلی این جایزه را برده و همین طور سایرین نیز هر کدام یک تخصصی دارند، اما همه در یک چیز مشترکیم و این که زن هستیم و زن ها در هر جای دنیا باشند تحت ستم هستند فقط نوع ستم فرق می کند، بنابراین بیایید همه ما با هم متحد شویم و موسسه ای را درست کنیم و برای پیشبرد حقوق زن کار کنیم. خوشبختانه پیشنهاد من مورد قبول قرار گرفت و موسسه «نوبل ومنز اینیشیتیو» را درست کردیم. این موسسه در کانادا ثبت شد و دفتر مرکزی آن در آتوا است. اعضای هیات مدیره این موسسه، ما زنان برنده جایزه صلح نوبل هستیم و آرزومندیم که تعداد ما بیشتر شود یعنی زنان برنده صلح نوبل بیشتر بشوند.
در جلسات هیات مدیره _سالیانه دور هم جمع می شویم_ یک صندلی خالی برای خانم «آنساسوشی» داریم که همواره یک گل قرمز رویش است، این صندلی خالی می ماند تا روزی که خانم آنساسوشی از حبس خانگی بیرون بیاید و بتواند صندلی خود را اشغال بکند. این موسسه با توجه به این که خارج از ایران است و محدودیت های اطلاع رسانی در ایران را ندارد و با توجه به این که از طریق برنده های نوبل صلح در سایر کشورها هم دسترسی به مطبوعات و امکانات بیشتری داریم بسیار توانسته برای زنان ایران فعالیت بکند. به عنوان مثال هر زن که بخاطر فعالیت های راجع به حقوق زن دستگیر شود و به من اطلاع دهند، من فوراً به موسسه خبر می دهم و آن ها ظرف چند ساعت تمام دنیا را خبر می کنند. این امکانی است که در سایه جایزه نوبل به دست آمده است. من یادم است که وقتی خود من دستگیر شدم، وقتی که خود من رفتم زندان، با وجود این که آن زمان هم من به هر حال شهرتی داشتم اما تا بخواهند دنیا را خبر کنند که عبادی در زندان است حداقل چند روزی طول کشیده بود، اما الان با این امکاناتی که داریم فقط ظرف چند ساعت حتی در دورافتاده ترین نقاط دنیا متوجه می شوند که فلان خانم به علت مبارزات فمینیستی در ایران به زندان رفته و همه یک صدا اعتراض می کنند. این فقط یکی از امکاناتی است که جایزه نوبل فراهم کرده، بنابراین در کار من بسیار موثر بوده است. اما در زندگی شخصی من تاثیری نگذاشته است. یعنی من در همان خانه ای زندگی می کنم که قبلاً می کردم، دفتر من، زندگی من، به همان صورت است که قبلاً بود. مثل سابق خودم خرید می کنم، آشپزی می کنم، کارهای خانه را می کنم و همانم که بودم.

درباره زندان رفتنتان گفتید، می شود بیشتر توضیح بدهید؟
من وکیل خانواده «عزت ابراهیم نژاد» بودم که در حادثه ۱۸ تیر به شهادت رسید. وظیفه من به عنوان یک وکیل این بود که پیگیر بشوم و ببینم چه کسی این جوان را به ناحق کشته است. در این گیر و دار به شاهدی به نام «فرشاد امیرابراهیمی» برخوردم که اطلاعاتی در زمینه وقایع ۱۸ تیر داشت. من پرسیدم حاضر هستی این اطلاعات را در محضر دادگاه و مقامات قضایی و امنیتی بگویی، که حاضر بود؛ اما متاسفانه به جای این که به اظهارات شاهد من توجه بکنند هم من و هم شاهد را به زندان انداختند. اما این که چگونه به زندان رفتم حرف بسیار جالبی است. روز هفتم تیر ماه بود، من به خانه آمدم و دیدم پیام گیر تلفن من پر شده از این که کجایی و چه خبری شده و چه اتفاقی افتاده و هی مدام از سوی دوستان و خبرگزاری های مختلف زنگ می زدند. به من گفتند که رادیو پیام اعلام کرده که در پرونده نوارسازان _پرونده ما موسوم به پرونده نوارسازان بود_ عبادی دستگیر شده است. گفتم حتماً اشتباهی شده چون من که این جا هستم و اصلاً خبری هم نیست. ساعت ۲ بعدازظهر خواهرم سراسیمه و گریه کنان آمد که چه شده گفتم وقتی که می گویند شایعه پراکنی یعنی این و می بینی که من این جا هستم. ساعت تقریباً ۵ بعدازظهر بود، در دفتر بودم که از دادگاه زنگ زدند گفتند بیایید این جا، فرشاد امیرابراهیمی هم این جا است، چند سوال را باید با هم جواب دهید. گفتم الان دادگستری تعطیل است گفتند تعطیل نیست، بیایید. گفتم الان نمی توانم بیایم، کار دارم، فردا می آیم. گفتند ابلاغ شد و گوشی را محکم گذاشتند. من حساب کردم که این تلفنی است که به دنبال آن من دستگیر خواهم شد، به همسر و برادرم زنگ زدم که بیایند که اگر من را بردند لااقل بدانند کی من را برده و کجا برده است. آن دو خیلی زود خودشان را به دفتر من رساندند و تقریباً چند ثانیه بعد زنگ در را زدند، دو تا موتور سوار بودند که گفتند ما برای جلب تو آمده ایم.
گفتم بسیار خب. یک آژانس صدا کردیم، توی ماشین من، برادرم، همسرم عقب نشستیم و مامور جلب دادگستری، جلو. توی راه به من اخطاریه را ابلاغ کرد، گفت این را بخوان و امضا کن. دیدم که نوشته که به محض رویت جلب شود، گفتم چشم امضا می کنم فقط حواسم کمی الان مغشوش است، می شود بگویید امروز چه تاریخی است؟ گفت بنویس هفتم تیر، نوشتم. گفتم ضمناً می خواهم وقت را هم بنویسم، ساعتت چند است؟ ساعتش را نگاه کرد گفت هفت بعدازظهر است، گفتم پس بنویسم ساعت هفت بعدازظهر هفتم تیر ماه به من ابلاغ شد؟ گفت بله بنویس. نوشتم و امضا کردم. بعد ما را بردند پیش قاضی، گفتم آقای قاضی این اخطاریه را که من امضا کرده ام دیده اید؟ گفت بله. گفتم پس چرا ساعت ۱۱ صبح از رادیو اعلام شده که عبادی دستگیر شده و علاوه بر اعلام از رادیو پیام، روی تلکس خبری ایرنا هم رفته است. ایشان لبخندی زدند و گفتند باز هم از رادیو اسرائیل خبر گرفتی؟ گفتم آقا رادیو اسرائیل نیست، ایرنا است. تلکس خبری ایرنا را نگاه کنید، قبل از این که من دستگیر شوم، ایرنا اطلاع داده که من دستگیر می شوم. گفتند عیبی ندارد، شما بیا برو فعلاً زندان. و این (اخطاریه) روی پرونده من هست و تلکس خبری ایرنا هم که طبیعتاً محو نمی شود تاریخش هست. امیدوارم روزی به این گونه مسایل رسیدگی شود. به هر حال مدتی که من در زندان بودم ۲۷ روز بیشتر نبود، اما تمام مدت در حبس انفرادی بودم. سلول بسیار کوچکی بود، با تمام مشکلاتی که حبس انفرادی دارد، نه روزنامه، نه تلویزیون، نه تلفن، نه حق ملاقات با وکیل و بستگان، و همه چیزهایی که بارها و بارها زندانیان گفته اند. مدت حبس من کوتاه بود، بعد از آن با وثیقه آزاد شدم. بعد در دادگاه بدوی محکوم به حبس و پنج سال محرومیت از شغل وکالت شدم، اما در دادگاه تجدید نظر حبس تبدیل به جزای نقدی، ۳۰۰ هزار تومان، شد. محکومیت از شغل وکالت را هم چون دادگاه حق نداشت که چنین تصمیمی بگیرد، دادگاه تجدید نظر خوشبختانه متوجه شد و آن را هم لغو کرد.
گفته بودید که پیش از برنده جایزه صلح نوبل شدن، همیشه این رویا را در سر داشته اید، الان که این جایزه را گرفته اید و چند سال هم گذشته است، چه رویایی دارید؟
رویاهایم که پایان ناپذیرند و یکی از رویاهای من خنثی کردن آخرین مین در ایران است. می دانید که ایران دومین کشور آغشته به مین در جهان است. به طور متوسط روزی دو تا سه نفر روی مین کشته یا مجروح می شوند و کسی این درد مشترک را فریاد نمی زند. از تقریباً پنج سال پیش من و تعدادی از همفکرانم «کانون مشارکت برای خنثی سازی مین» را پی ریزی کردیم. هدف ما آگاهی و اطلاع رسانی درباره این خطر عمده و آموزش به افرادی که در مناطق آغشته به مین زندگی می کنند و نهایتاً کمک به مصدومان مین است. بگذریم از این که با چه مشکلاتی از سوی حکومت ایران برای همین مساله ساده مواجه شده ایم. زیاد مایل نیستند که بپرسیم چرا مین ها با سرعت بیشتری خنثی نمی شوند؟ زیاد مایل نیستند که من اعتراض بکنم که چرا دولت ایران به کنوانسیون اتاوا ملحق نمی شود و تعهد نمی کند که دیگر مین استفاده نکند و بسیاری چراهای دیگر. بنابراین روزی که آخرین مین در ایران خنثی شود و این خطر عظیم از سر ساکنان پنج استان ایران، یعنی آذربایجان شرقی، ایلام، کردستان، کرمانشاه و خوزستان محو شود؛ یکی از رویاهایم تحقق پذیرفته است. رویاهای دیگری هم هست ولی بگذارید دورتر نرویم.

به جز فعالیت در مورد مین و فعالیت در سازمان زنان نوبلیست صلح که از آن ها صحبت کردید، کمی از فعالیت های دیگرتان بگویید؟
فعالیت های متعددی دارم. یکی از آن ها نوشتن است. ۱۴ کتاب نوشته ام که چندتایی شان هم به زبان انگلیسی ترجمه شده اند، از جمله «حقوق کودکان» که توسط «یونیسف» و «حقوق پناهندگان» که توسط «کمیساریای عالی پناهندگان» به زبان انگلیسی ترجمه شد. کتاب دیگری هم هست به نام «دموکراسی، اسلام و حقوق بشر در ایران امروز» که در نروژ منتشر شده و «تاریخچه و اسناد حقوق بشر» هم که توسط یکی از انتشاراتی های وابسته به «دانشگاه کلمبیا» در آمریکا به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. «حقوق زن» هم قرار است توسط یکی از دانشگاه های سوئد ترجمه و منتشر شود. «سنت و تجدد در سیستم حقوقی ایران» را هم با همکاری دوست ارجمند جناب آقای دکتر ضیمران نوشته ام. جز این ها، کتاب «حقوق ادبی و هنری»، «حقوق پزشکی» و کتاب های متعددی که در زمینه حقوقی دارم را می شود نام برد. از این میان کتاب خاطرات من که در ایران اجازه چاپ نگرفت و بزرگ ترین انتشارات دنیا یعنی «رندوم هاوس»، آن را با نام «ایران اویکنینگ» به زبان انگلیسی چاپ کرد، تا کنون به ۲۳ زبان زنده دنیا ترجمه شده است. نسخه ای که اخیراً از آن کتاب به دستم رسیده، به زبان اسلونیایی است. خودم نرفته ام آن جا، و خوشحالم که کتابم رفته است. از طریق این کتابم می خواستم ایران واقعی را به مردم دنیا بشناسانم. متاسفانه در معرفی ایران و ایرانی ها گاه با غرض ورزی مواجه می شویم، یعنی ایران سیاه تر و یا سفیدتر از آنچه که هست به مردم جهان نشان داده می شود. ایران واقعی ایرانی است که بیش از ۶۵ درصد دانشجوهای دانشگاه هایش دختر هستند، زنان لایق بسیاری دارد و در کنار این، دیه زن نصف مرد است، شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است، یک زن بخواهد سفر کند باید اجازه همسرش را بگیرد و بسیاری قوانین دیگر. ما اگر راجع به بدی این قوانین صحبت می کنیم در عین حال توانایی های زن ایرانی را هم باید بگوییم و بسیاری از مسایل دیگر.
یکی از فعالیت های من بنابراین نوشتن است، فعالیت دیگر دفاع از زندانیان سیاسی- عقیدتی و قربانیان نقض حقوق بشر است. در این ارتباط می دانید که وکیل «زهرا کاظمی» بوده ام که در زندان کشته شد، و وکیل «زهرا بنی یعقوب» که در زندان همدان به طرز مشکوکی فوت کرد، هستم. وکیل بسیاری از نویسندگان و روزنامه نگاران از جمله «اکبر گنجی» و دیگران نیز بوده ام. اشتغال دیگر من رسیدگی به ان جی او هایی است که در تاسیس و اداره اش دخالت داشته ام، از جمله «کانون مدافعان حقوق بشر» که ریاست فعلی کانون را بر عهده دارم. در کانون چند فعالیت عمده داریم، دفاع رایگان از زندانیان سیاسی-عقیدتی، انتشار گزارش کامل از وضعیت نقض حقوق بشر در ایران هر سه ماه یک بار، و در صورت لزوم کمک به خانواده های زندانیان سیاسی. اخیراً هم کمیته دفاع از انتخاب آزاد، سالم و عادلانه که در کانون مدافعان حقوق بشر توسط عده ای از خوش نام ترین افراد این کشور تهیه شده بود، یک گزارش مفصل راجع به انتخابات مجلس هشتم منتشر کرد. از دیگر فعالیت هایم، سخنرانی های متعددی که در زمینه حقوق بشر می کنم و همچنین در کنارش تدریسی است که گاه گداری در دوره های کوتاه مدت خصوصاً در دانشگاه های آمریکا بر عهده دارم. علت این که تاکید می کنم در دانشگاه های آمریکا این است که جوانان آمریکایی به علت نوع تبلیغات رسانه ای بایستی بیشتر از دنیای بیرون از آمریکا اطلاع داشته باشند.
جدا از کاستی های قانونی که در مساله زنان دیده می شود، اگر بخواهید به خود زنان پیشنهادی برای زندگی بهتر بدهید چه می گویید؟
می گویم اعتماد به نفس داشته باشید، دنبال رویاهایتان بروید، تلاش کنید، به آن ها می رسید. از اشتباه کردن نترسید، اشتباه شاید حق هر انسانی است فقط مهم این است که وقتی فهمیدیم داریم اشتباه می کنیم، مصر در اشتباه نباشیم. ولی نترسید، بروید جلو!
عکس ها از ساجده شریفی
تدوین صدا : فرن تقی زاده