
حضور. این چیزی است که علیاکبر قاضیزاده، مدرس روزنامهنگاری، برای گزارشگری آن را ضروری میداند؛ حضور گزارشگر، در متن واقعه. کتاب «تجربههای ماندگار در گزارشنویسی» نیز که سال 1386 به ترجمه و تدوین او روانه بازار نشر شد، موید همین نگرش است.
بخش اعظم این کتاب، ترجمهای بخشی از مجموعهای است به تدوین «جان كری»، از گزارش وقایع مهم دنیا در یکی دو قرن اخیر، به قلم گزارشگرانی چون «کورتزیو مالاپارته»، «اوریانا فالاچی»، «الکساندر ورت»، «هنری ولز» و نامآشنایانی چون «مارک تواین»، «چالرز دیکنز»، «رزا لوکزامبورگ»، «ارنست همینگوی» و «وینستون چرچیل». جز آن، دکتر قاضیزاده نمونههایی از متون فارسی و غیرفارسی را که مناسب دیده، به مجموعه افزوده است.
در این میان، ویژگی مشترک همه گزارشها، دست اول بودن آنها به واسطه حضور گزارشگرانشان در میدان گزارش است. حال چه این میدان، سلولی تاریک باشد در دل زندانی بیصدا، چه جبههای خونین در جنگ جهانی اول و چه مراسم اعدام جنایتکاران جنگی نازی پس از پایان پذیرفتن جنگ دوم.
آنچه در پی میآید گفتوگویی با اوست، درباره «تجربههای ماندگار در گزارشنویسی».
کدام ویژگیهای این کتاب، شما را به ترجمه آن ترغیب کرد؟
پس از ترجمه کتاب «روزنامهنگاری حرفهای» که عنوان اصلی آن روزنامهنگار جهانی (The Universal Journalist) و نوشته دیوید رندال است، به واسطه چند نمونه ذکرشده در آن از مجموعهای با نام کتاب رپرتاژ انتشارات فیبر (The Faber Book of Reportage)، به این کتاب علاقمند و مشتاق شدم که آن را ببینم. رندال در متن کتاب توضیح داده بود که جان کری در این کتاب بهترین گزارشهای ۳۰۰،۲۰۰ سال اخیر را گردآوری کرده است. در ایران دستیابی به این کتابها تقریبا محال است. مشخصات کتاب را به یکی از بستگان در کانادا دادم و کمتر از دو هفته بعد، این کتاب به دستم رسید. در مقدمه این کتاب، کری؛ ویژگیهای یک گزارش قابل اعتنا را بر میشمرد و دلیل انتخاب این گزارشها را توضیح میدهد.
او در این مقدمه هم بر حضور تاکید دارد. نکتهای که سالهاست در کلاسهای گزارشگری به دانشجویان میگویم و آن حضور گزارشگر در صحنه است. من همیشه تاکید داشتم که گزارشگر اگر نرود و نبیند، ناچار میشود از منابع دیگر بنویسد. بنابراین آن زنده بودن و طراوتی که یک کار میتواند داشته باشد از دست میرود. کری گفته بود شرط اول من در انتخاب این گزارشها این بود که نویسنده، شاهد شخصی یا Eye Witness باشد. خودش دست اول باشد. نشنیده باشد، نخوانده باشد، خودش سوژه را تجربه کرده باشد و شرط دوم اینکه موضوع این گزارشها، موضوع معروفی باشد. چه در تاریخ، چه در زمان وقوع. موضوعی باشد که مردم دوست داشتهاند بدانند.
شما در پیشگفتار کتاب، گفتهاید خط اصلی کتاب خشونت است و به نظر میآمد این کتاب یک تلاش انساندوستانه است. ولی من هنگام خواندن کتاب از خودم میپرسیدم چرا فقط خشونتهای معروف؟ یعنی به نظر میرسید گستره خشونت در این کتاب صرفا به آنچه در جنگهای مشهور رخ داده، تقلیل یافته است.
درست است. من در مقدمه کتاب جملهای نوشتهام از روی خشم که البته مربوط به فضایی است که در آن من این گزارشها را میخواندم و ترجمه میکردم. دندان روی دندان میفشردم. باید اعتراف کنم مدتی بالای زانویم، درد میگرفت و حتی میدیدم کبود شدهاست ولی نمیدانستم چرا. فکر میکردم به جایی خوردهاست. بعد که دقت کردم دیدم وقتی مینشینم پشت میز کارم بیاختیار هنگام ترجمه پایم را به زیر میز فشار میدهم. در این کتاب خشونت زیاد است. چند اعدام شناختهشده از جمله اعدام سران نازیها پس از آن محاکمه معروف و ماجرای «ریش آبی» چارلز دیکنز. خیلی تکاندهنده است. یکی هم اعدام یک بنده خدای دیگری...
با گیوتین...
بله، گزارش بسیار قشنگی است. به این دلیل که کاملا دقیق شرح داده که مجری گیوتین چه جور آدمی است، توضیح میدهد که «موسیو دیبلر» که مجری اعدام است، آدمی است مثل همه آدمها. او ۳۰۰ اعدام را با گیوتین را اجرا کردهاست. بازنشسته است و حقوق میگیرد. البته باید یک توضیحی بدهم. همه گزارشها از کتاب «جان کری» نیست. سه گزارش اول گزینش خودم است. دو گزارش مربوط به ترور ناصرالدین شاه و دیگری مربوط به دار زدن حسنک وزیر است که قطعه بسیار قشنگی است از ابوالفضل بیهقی. چند گزارش هم از کتاب قربانی «کورتزیو مالاپارته» است. این کتاب نمونهای از گزارشهای زیبا و در عین حال تکاندهنده از جنگ جهانی دوم است که به نظر من هر گزارشگر باید دست کم یک بار آن را بخواند. دو گزارش هم از کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» فالاچی آوردهام. در یکی از این گزارشها، فالاچی که در تمام طول و عرض گزارشهایش از «ویتکنگها» دفاع و از آمریکاییها انتقاد کرده، کنار دست یک خلبان جنگنده مینشیند و با شهامت تمام اقرار میکند که وقتی خلبان بمب میریخت من آرزو میکردم که این پسر بتواند همه «ویتکنگها» را بکشد که خدای نکرده یک تیرشان به بدنه هواپیما نخورد و ما سقوط نکنیم. میگوید آدم وقتی در چنین موقعیت خاصی قرار میگیرد تبدیل به چه درندهای میشود. کری، در این مجموعه گزارشهای خوبی از آدمهای عجیب و غریب مانند «مارک تواین»، «همینگوی»، «میلر»، «جرج اورول» و ... گرد آورده و من در ترجمه آنها سعی کردم نگاهی مستقل به زبان هر گزارشگر داشته باشم. نمیدانم چقدر موفق بودهام، میخواستم هر گزارش را با همان حال و هوای خودش ترجمه کنم. البته این کار بسیار دشواری است. طرز نگارش «والت دیسمن» کجا و نگارش لاتی و خیابانی «مارک تواین» کجا و نگارش سراپا حرکت و پویایی «جک لندن» کجا.
تجربههای ماندگار در گزارشنویسی
- ترجمه و تدوین: علیاکبر قاضیزاده
- انتشارات: دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها
- تاریخ چاپ: ۱۳۸۶
- قیمت: ۲۵۰۰ تومان
انتخاب گزارشهای فارسی بر اساس کدام معیارها صورت گرفت؟
بر اساس تجربههای خودم. من اصلا خیال نداشتم در متن دست ببرم. وقتی کار را تحویل دادم پیش خودم فکر کردم نمونههای خوبی هم، چه ایرانی و چه غیر ایرانی دارم که گزارشهای خوبیاند، چرا آنها را اضافه نکنم؟ اما پس از افزودن آنها هم توالی زمانی رویدادها را حفظ کردم.
این توالی زمانی درکتاب اصلی نبود؟
چرا، بود. اتفاقا در آن کتاب هم گزارشها بر اساس زمان جلو آمده است.
کتاب اصلی چند گزارش دارد؟
در حدود ۳۰۰ گزارش، که برخی از آنها خیلی قدیمی بودند. گزارش رویدادهایی که شاید در فرهنگ اروپایی و آمریکایی معروف باشند اما در فرهنگ ما ناشناساند. ممکن است روزی به دلیل دیگری آن ها را هم ترجمه کنم. کار نکردن بقیه گزارشها، دلیل خاصی مانند سانسور نداشت. تنها یک گزارش از اردوگاههای مرگ بود، که ناشر کتاب به من گفت با توجه به فضایی که هست به شما توصیه میکنیم این را بردارید. در میان این گزارشها چندتای آنها روی خودم خیلی تاثیر داشت. یکی اعدام «ماتاهیر» بود. دختر هنرمند جوان و بسیار زیبا که بعدا عکسش را هم دیدم و یکی هم قطعه «لوکزامبورگ در زندان». خیلی زیبا است. خیلی فشرده و جذاب فضای میان ظلم و امید را تشریح کرده است. آدم باید خیلی دید روشنی داشته باشد که در زندان به دشت پر گل فکر کند.
هدف اصلی از ترجمه این کتاب چيست؟ فراهم کردن زمینه شناخت سبکها و روشهای گزارشنویسی یا آن طور که در پیشگفتار کتاب آمده، کوششی «انسانمدارانه» از جانب شما؟ مخاطب هدف این کتاب قرار است از چه طیفهایی باشد؟
طی سالهایی که من گزارشنویسی تدریس میکردم تا به حال سه جزوه داشتهام. یعنی تجدید نظر کردهام و جزوه جدید را دادهام. وقتی درباره توصیف، حضور، گرهفکنی، گرهگشایی و ... صحبت میکنیم، نقصی که همیشه در کلاسها به چشم میخورد فقدان نمونههای عینی برای این مفاهیم است. این مجموعه قرار است بیشتر در خدمت کسانی قرار بگیرد که کارشان گزارشگری است، یا اینکه دانشجوی این رشتهاند و در جستجوی نمونههای خوب گزارش هستند. ضمن اینکه به نظر من هر گزارش به خودی خود یک قصه است، منتها با این تفاوت که قصه بیشتر ذهنی و زاییده فکر است ولی در گزارش شما عینیتها را دارید. به همین خاطر این مجموعه میتواند برای مخاطبانی غیر از روزنامهنگاران و دانشجویان ارتباطات و روزنامهنگاری هم جذاب باشد. اینها گزارش تجربههایی است که آدم در جوامع مختلف باید از سر بگذراند و میگذراند. آن جملهای که در مقدمه آوردهام که «به امید روزی که انسان، آدم شود» خیلی امید بزرگی است.
دوباره برمیگردم سر سوالی که پیشتر هم پرسیديم. فکر میکنم اسم این کتاب فربهتر از خود گزارشها است. یعنی وقتی کتاب را خواندم فکر میکردم اسم کتاب باید باشد تجربههای ماندگار در گزارشنویسی جنگ...
قبول دارم از جنگ زیاد دارد و وجه غالب کتاب خشونت است، اما همه گزارشهایش از جنگ نیست. این مشکل روزنامهنگار نیست، مخاطبان ما مشتری خبرهای مثبت نیستند و به همین خاطر ما باید به دنبال نکات منفی بگردیم. این گزارشها تلخاند، چون مطبوعاتیاند و تنها به جنبههای مثبت زندگی نمیپردازند. این طور هم نبوده که موارد مرتبط با خشونت را جدا و انتخاب کرده باشم. من فقط گزارشهایی را که موضوعاتش برای مردم ما آشناتر هستند را انتخاب کردم. عناصر گزارشهایی که مربوط به سال ۱۸۵۰ و پیش از آن بودند در فرهنگ ما چندان شناختهشده نیستند، اما «آبراهام لینکلن» را حداقل اهل کتاب ما میشناسند یا زلزله «سانفرانسیسکو» را در فیلمها دیدهاند. با این حال گزارشی در این مجموعه هست به اسم «پرندگان آواره جبهه غرب» که خیلی زیبا است. حتی انسانی هم نیست، حیوانی است. محیط زیستی است.
گذشته از این، به نظرم در پینوشتهای شما یک مقدار قضاوت و جانبداری بخصوص ضدآمریکایی دیده میشود که شاید خیلی هم ضروری نباشد، گزارشها به اندازه کافی گویا هستند.
بله، قبول دارم. بدون تعارف از آمریکاییها دل پری دارم. رویه آمریکاییها را حتی با توجه به همین آثاری که در این کتاب است خیلی برای آزادی و زندگی بشر مضر میدانم. زاویه دید خاصی نسبت به آنها دارم.
من مشکلی با زاویه دید شما ندارم، فقط فکر میکنم خود گزارشها و نحوه چینش آنها، مثلا گزارش تکاندهنده بمباران «درسدن»، همین دید را به خواننده میدهند و توضیحات شما در بعضی از موارد ضروری به نظر نمیرسد.
شاید، اما همان طور که میگویید آن گزارش «درسدن»، واقعا تکاندهنده است. آخر چرا باید با نوع بشر، آن هم نوع اروپاییاش اینطور رفتار میکردند؟ آنها که دیگر ویتنامی نبودند. به هر حال علت زاویهدار بودن پینوشتها همان احساسی است که نسبت به آمریکا دارم.
در پیشگفتار کتاب اشاره کردهاید که به دلایلی که برای اهل نظر روشن است از انتخاب نمونههای معاصر ایرانی اجتناب کردید. این دلایل چه بوده است؟
من از آوردن نمونههای ایرانی در جزوههای درسیام تجربههای تلخی داشتهام. مثلا یک نمونه میآوردم که فلانی چقدر گزارشش را خوب شروع کرده، ولی در آوردن اسمها کمی بیتوجهی کردهاست و ... . بعد نویسنده گزارش با من قهر میکرد. دیدم اصلا تحمل وجود ندارد. یک اشکال دیگر این است که فلان گزارشگر الان دارد کار میکند و هیچ مشکلی هم وجود ندارد اما سه ماه دیگر مشکلدار میشود. مثلا در سال ۱۳۳۱ شخصی به نام یوسف مازندی یک گزارش عالی از زندگی پنهان نواب صفوی گرفتهاست. او توانست اعتماد آنها را جلب کند و برای تهیه گزارش به خانه نواب صفوی برود. منتها مازندی بعدا به سمت «کرمیت روزولت» رفت و همکار ۲۸ مردادی شد و من دیگر نمیتوانم گزارشش را کار کنم. من در نسل امروز روزنامهنگاران، خیلیها را میشناسم که خوب مینویسند، وجدان گزارشگری و نگاه انسانی بسیار خوبی دارند، درگیریشان با موضوع خیلی خوب است و شهامت ابراز دارند، منتها ترجیح میدهم به همین عللی که گفتم سراغ نمونه کارهایشان نروم.
همان جا گفتهاید که در جهان غرب، گزارشگران تبدیل به چهرههای معتبر و آشنایی برای مخاطبان میشوند، به طوری که مخاطبان ترجیح میدهند رویدادهای مهم را از صافی ذهن آنها ببینند، بشنوند یا بخوانند. چرا چنین چیزی در جامعهای مثل جامعه ما نهادینه نمیشود و این حد از اعتماد وجود ندارد؟
به این علت که ساختارهای اجتماعی- سیاسی در آن کشورها استحکام دارد. در آن کشورها با عوض شدن نخستوزیر، همه بنیانها عوض نمیشود. ما این طور نیستیم. متاسفانه ما وارث سیستمی هستیم که در آن هر کس بیاید و مدیر شود، اولین کاری که میکند این است که هر نشانهای از مدیر قبلی است دور میریزد. با کینه وارد میشود و نگاه هم نمیکند. وقتی دید و شیوه عمل این است آدمها هیچ وقت سر جای خودشان نمیتوانند بمانند. شما، شبکه «سی ان ان» را نگاه کنید، آقای «کینگ» دیگر چانهاش میلرزد، چشمش هیچجا را نمیبیند، اما برنامهاش به جای خود باقی است. چند سال است که برنامه ۶۰ دقیقه از شبکه «سی بی اس» پخش میشود؟ اما در ایران چطور؟ به قول احمدرضا دالوند (طراح مطبوعاتی)، ما در ایران روزنامهنگار پیر نداریم. روزنامهنگاری به نام «رابرت فیسک»، از ۴۵ سالگی به بعد، تازه روزنامهنگار میشود. ما متاسفانه این طور نیستیم. مثلا الان یک گروه روزنامهنگاری که پیشینیه اصلاحطلبی داشتند هیچجا جای کار ندارند. مگر اینکه مراتب ارادت خودشان را ابراز کنند. این شیوه باعث میشود در تلویزیون، مطبوعات و جامعه روزنامهنگاری ما، کسی نتواند کارش را استمرار دهد. اصلا در کشور ما طبقهای بیچارهتر و دستبستهتر از روزنامهنگار وجود ندارد.
اینکه گفتهاید تخیل و ذهنیت پدیدآورندگان گزارشهای این کتاب نقشی در نگارش گزارششان ندارد، آیا از لحاظ تکنیکی برتری محسوب میشود؟
در رمان «صد سال تنهایی»، صحنهای هست که دختری همان طور که دارد ملافهها را روی بند رخت پهن میکند، با یکی از ملافهها به آسمان میرود، چقدر این صحنه زیباست. منتها این در قصه گابریل گارسیا مارکز زیبا است، نه در گزارش مطبوعاتی. ما درگزارش مطبوعاتی وابسته به عینیتها هستیم، همان قدر که در قصهنویسی وابسته به ذهنیتها هستیم. ما در روزنامهنگاری در زمان، مکان، چرایی و چگونگی نمیتوانیم دست ببریم. اینکه میگویم حضور گزارشگر در صحنه لازم است به همین اعتبار است.
تخیل در کدام قالب روزنامهنگاری میتواند بگنجد؟
تخیل با زیبانویسی یکی نیست. من جایی را در کل روزنامهنگاری نمیشناسم که بشود تخیل را واردش کرد، مگر در پاورقی. در روزنامهنگاری مجبورید از عینیتها پیروی کنید. سختیاش هم در همین است. حسناش هم در همین است.